51 " شیرینی فصل "

مواد لازم :

یک پیمانه سر خالی پسر خوب ، گل ، ناز و بیکار که تو اتاقش لم داده داره آهنگ گوش می کنه ..

یک پیمانه ی سر پر مامان

طرز تهیه :

ابتدا مامان را وارد اتاق پسر ناز کرده و پسر را صدا می کنیم ..

غریبه ..

پسر با چشمانی بسته ابتدا فکر می کند مامان برایش چای آورده ..

برای بار دوم توسط مامان پسر را صدا می کنیم ..

غریبه ..

پسر اینبار در ذهن خود به این می اندیشد که مامان علاوه بر چای ، بیسکوئیت هم آورده ..

ولی برای بار سوم طوری پسر را صدا می کنیم که چشمانش را باز کند .. حالا بعد از مراحل بالا ، پسر را اینگونه قوام می آوریم :

غریبه جون ، مامان ، تو که امروز بیکاری .. منم بیکارم .. همه بیکارن .. هوا هم خوبه .. عید هم نزدیکه .. آه قربون غریبه ..

خب ، مواد اصلی ما آماده است ، مامان پسر را به خوبی قوام می آورد و حالا نوبت مخلفات اضافه است :

یک عدد شیشه شوی

یک عدد فرش شوی

یک عدد دستمال برای بستن بر روی سر

یک عدد پارچه برای تمیز کاری ..

خب ، حالا غذای ما آمادست .. روز خوبی رو برای شما آرزو می کنم ..

پ . ن 1 : من برادر دینی کوزتم ..

پ . ن 2 : از کت و کول افتادم امروز ..

پ . ن 3 : دوستانی که قصد دارن تبریک نوروزی رو برای مجله ی غریبه بفرستن تنها تا 25 اسفند ماه مهلت دارن .. ممنون و سپاسگزارم ..

50 " من گدا نیستم "

گاهی وقتا سر بعضی چیزا نمیشه خندید .. یعنی میشه ، ولی نباید خندید ..

چقدر زجر اوره وقتی می بینی همیشه و همه جا پول داره حرف اولو می زنه ..

گاهی وقتا صحنه هایی رو می بینه که زبان هم از گفتن عظمتش عاجزه ..

داروخانه با تمام خنده هایی که داره یه جاهایی هم واقعن آدم به فکر فرو می بره ..

چند شب پیش بود ، تو خلوتای داروخانه نشسته بودم و داشتم حمیرا گوش می کردم :

خراب چون خرابه ام .. به شانه ام تکیه نکن ..

اگر بیمار شده ام .. به حال من گریه نکن ..

غرق شعر بودم که دیدم یه خانومی اومد تا جلوی در داروخانه ولی تو نیومد و برگشت رفت ..

زیاد توجه نکردم ، از این حالتا زیاد پیش میاد .. اما وقتی این قضیه دو بار دیگه هم تکرار شد نظرمو به خودش جلب کرد ..

سر بار چهارم بود که بالاخره اومد توی داروخانه ..

وقتی نزدیک تر شد متوجه ی بچه ای که توی بغلش داشت شدم ..

دو دلی و شک از تمام سر و وصورتش می بارید ..

رفتم جلو و پرسیدم : می تونم کمکتون کنم ؟

خانومه با اضطراب بهم نگاه کرد و بعد از یه مکث کوتاه دیدم اشک توی چشماش جمع شد ..

با تعجب گفتم : چیزی شده خانوم ؟!

خانوم با حالتی ملتمسانه گفت :

آقا من به خدا گدا نیستم ..

از حرفش جا خورد ، ولی گفتم :

من همچین جسارتی نکردم ..

خانوم : یه عمره دارم با سیلی صورتمو سرخ می کنم ، دو ساله شوهرمو به جرم حمل مواد مخدر انداختن زندون .. توی این دو سالی دستمو جلوی هیچ کس دراز نکردم .. رفتم کلفتیه مردمو کردم اما از کسی پول مفت نگرفتم .. راستش این بچه از سر شب تا حالا داره توی تب می سوزه .. صاحاب کارم هنوز حقوقمو نداده ، کسیو هم ندارم ازش پول قرض بگیرم ، رفتم دکتر ، اما وقتی فهمید پول ندارم حتا حاضر نشد بچه رو ببینه .. التماسش کردم ، اما منو انداخت بیرون .. رفتم خونه ، ولی هیچ جوری نتونستم تب بچه رو پایین بیارم ، طاقت نیاوردم ، اومدم بیرون دیدم اینجا بازه .. می خواستم اگه میشه .. اگه میشه ..

سرشو انداخت پایین ، یه مکثی کرد و ادامه داد : اگه میشه یه کمکی .. البته مجانی هم نه ها ..

اینو گفت و بچه رو گذاشت روی صندلی کنار داروخانه و یک جفت گوشواره ی کوچیک از گوشش در اورد و گذاشت رو پیشخون و گفت : اینا رو بگیر ، فقط انقدری بهم بده که بتونم بچه امو ببرم دکتر .. به خدا اون تقصیری نداره .. مقصر منو و اون پدر نامردشیم که اینو هم آواره ی این دنیا کردیم ..

پ . ن 1 : آخه بی شرف ، مثلن قسم پزشکی خوردی تو ؟!!

پ . ن 2 : با اینکه گوشواره ها رو ازش نگرفتم ولی خانومه دیشب اومد و پولی که بهش داده بودمو پس داد ، نمی خواستم ازش قبول کنم اما دیدم ناراحت شد و گفت من گدا نیستم ..

پ . ن 3 : بابت تاخیرم عذر می خوام .. و سبد سبد شادی براتون آرزو می کنم ..

49 " کفش دوزک "

امروز دلم گرفته بود .. بدجوری ..

با خودم گفتم برم یه دوری توی شهر بزنم حال و هوام عوض شه ..

دم دمای غروب بود ، دست فروش ها هم اومده بودن و گوشه ی خیابون بساط کرده بودن .. هوا خوب بود ..

تو حال خودم بودم و همینجوری داشتم قدم می زدم که چشمم افتاد به یک صحنه ی واقعن غافلگیر کننده ..

خدایا ، باورم نمیشه ، این یک عذابه یا یک نعمت الهی ؟!!

چیزی که میدیم باور نمی کردم ، اگه کنار آبشار نیاگارا هم بودن اینقدر لذت نمی بردم که اون لحظه آبشاری از شورت رو توی بساط یک دستفروش ، گوشه ی خیابون دیدم ..

چند لحظه مبهوت این صحنه موندم که طعنه های عابرها منو به خودم آورد ..

دست و پام می لرزید ولی خودمو کنترل کردم و کشون کشون رسوندم به شورتا ..

چه منظره ی زیبا و آرامش بخشی .. غرق تماشای شورت های رنگارنگ بودم که چشمم افتاد به خانوم تقریبن مسنی که کنارم داشت خرید می کرد ..

یک جین ، دو جین ، سه جین .. داشت جینی شورت انتخاب می کرد ..

حس کنجکاویم بسی بسیار گل کرد .. خواستم خودمو یه جوری سرگرم کنم اما نشد .. دیگه طاقت نیاوردم و بالاخره از خانوم مسن پرسیدم : ببخشید خانوم می پرسم ، اما این همه شورت !! بوتیکی چیزی دارین ؟!!

یه لبخند مهربونی بهم زد و گفت : نه پسرم .. راستش خدا قسمت کرده برام می خوام برم مکه .. خدا قسمت همه ی مشتاقاش کنه .. سوغاتی های سفرو دارم همینجا می خرم تا دیگه اونجا درگیر این چیزا نباشم ..

     : ایول ، کل فامیلو می خواین ببیندی شورت دیگه ..

خندید و منم ادامه دادم :

هی خانوم ، بازم شما ، فامیلای ما که میرن مکه وقتی برمی گردن میگن غریبه ، ما تو محشر و منا به یادت بودیم .. آخه یکی نیست بهشون بگه تو مکه و منا همه به یاد آدم هستن ، خیلی دوستمون دارین تو بازارهاش به یاد ما باشین ..

خلاصه ، هر دو تا خندیدم و رفتیم سراغ انتخاب شورت هامون ..

میون اون آبشار شورت ، چشمم افتاد به یه شورت که دیگه هیچ جوری نمیتونستم ازش بگذرم ..

یه شورت قرمز و خالخالی .. عین کفش دورزک .. وایییی .. وقتی خودمو تو اون شورت تصور می کردم تو پوست خودم نمی گنجیدم ..

برش داشتم و رفتم سمت فروشنده تا حساب کنم ، اومدم پولارو از جیبم دربیارم که خانوم مسن اومد جلو و گفت :

نه نه .. اگه من بذارم حساب کنی ..

بعد رو به فروشنده گفت : آقا اینو هم روی خریدای من حساب کن ..

     : نه خانوم ، مرسی .. منظورم از اون حرفا این نبود .. شما لطف دارین ، اما نه ..

خانوم : نه چیه ؟ بهت میگم بگیر ، آدم که سوغات مکه رو پس نمی زنه .. !!

پ . ن 1 : من امروز یه شورت سوغاتی گرفتم ..

پ . ن 2 : من ، دراز کشیدم .. شورتمم کنارمه .. روی بالشتمم .. اینجا تخت منه ، من و شورتم ..

48 " ماهی "

اون قدیما ، زمانی که یکم کوچولوتر بودم ، یعنی دقیقن زمانی که 6 سالم بود و می رفتم آمادگی ، دمدمای عید بود .. با مامان رفتیم یه ماهیه قرمز ناز و کوچولو با یه تنگ گرد و تپل خریدم ..

یادم میاد اون ماهیه شده بود بهترین و صمیمی ترین دوستم .. خیلی دوستش داشتم ..

هر روز کارم این بود که می رفتم کنار تنگ و بهش خیره میشدم ، یا گاهی هم باهاش حرف می زدم .. اونم گوش می کردا .. از این ماهی با شعورا بود ..

ولی همیشه دلم واسش می سوخت .. ، بنده خدا مدام می اومد روی سطح آب نفس می گرفت و می رفت پایین ..

این آدم بزرگا تا چه اندازه می تونن خودخواه باشن ، فقط واسه رنگین تر شدن سفره ی هفت سین ، دوست منو کرده بودن توی تنگ .. خب منم اگه فرو کنن توی تنگ پر از آب اعصابم بهم میریزه ..

اما خب ، چاره چی بود ، حداقل تا سیزده به در باید طاقت میاوردیم هر دوتامون ..

سیزده روز عیدو با دوست کوچولوم از پشت شیشه ی بلوریه تنگ درد و دل کردم تا اینکه بالاخره روز موعود فرا رسید و بساط عید جمع شد ..

دوویدم سمت تنگ و به ماهیه گفتم :

دوست جونم مژده بده ، دیگه لازم نیست تو اون تنگ پر از آب خودتو خفه کنی ، تموم شد ، دیگه از این به بعد شبا میای کنار خود خودم می خوابی .. عمرن اگه بذارم کسی دیگه تو رو بندازه تو آب تا خفه شی .. مطمئن باش ..

پ.ن1: اما نمی دونم چرا صبح که پاشدم ماهیه توی تختم دیگه تکون نمی خورد ، احتمال میدم ذوق مرگ شده باشه ..

پ . ن 2 : همه ی شما دوست جون منین ، دوستتون دارم ، سبد سبد ..

47 " چتر "

امروز هوا بدجوری بارون می اومد ..

معمولن عادت دارم چتر دستم نمی گیرم ، ولی اگرم بگیرم بی برو برگرد توی مقصدم جا می ذارم ..

چند روز هم بارون می اومد ، با چتر رفتم داروخانه .. وطبق معمولن چترو اونجا جا گذاشتم .. شد تا امروز ..

امروز هم بدجوری بهم ریخت و شروع کرد به باریدن ..

خب ، این جا گذاشتن چتر اینجا بدردم خورد و از داروخانه با چتر اومدم بیرون ..

یه عادت خوب یا بدی هم که دارم اینکه وقتی چتر دشتم میگیرم عادت دارم مدام می چرخونمش .. این عادتو از بچگی داشتم ، خب ترک عادت هم که ........

خلاصه همینجور واستاده بودم منتظر ماشین و همینجور واسه خودم چترو می چرخوندم و کلی کیف می کردم که یه خانومی اومد کنارم و گفت : آهای آقا .. آقا .. چیکار داری می کنی ؟

رومو کرزدم سمتش و گفتم : با منی ؟

گفت : اوهوم

     : چیو چیکار دارم می کنم ؟!

یه پسر بچه ی 8-9 ساله رو آورد جلو و گفت : نیگا بچه رو ..

به بچه نگاه کردم ، آخی ، چه پشه ی نازی بود این بچه ..

     : ا ، خیس شدی ؟ چرا زیر بارون موندی عمو ؟ بیا زیر چتر ..

مامانه با عصبانیت گفت : بچه اون گوشه زیر سایبون ایستاده بود ، عمو خیسش کرد ..

من با تعجب : هوم ؟!!

مامانه : از بس این چتر و چرخوندی هر چی آب بود ریختی رو بچه ..

     : ا ، عمو ، چرا زودتر بهم نگفتی ؟

بچه یه لبخندی زد و گفت : آخه دوست دارم آب بازیو ..

نیشخند زدم و به مادر بچه که داشت حرص می خورد گفتم :

خب خانوم ، خیلی خودتو اذیت نکن ، پیش میاد دیگه ، نیگا ، بچه خوشش اومد ..

جمله ام هنوز کاملن تموم نشده بود که یه ماشین با سرعت اومد و افتاد توی چاه ی روبروی منو ....

     : ای بر پدر پدرجدت سه تا نقطه ..

خواستم یه لیچار دیگه هم بارش کنم که دیدم بچه کنارم ایستاده واسش بد آموزی داره ..

با غرولند داشتم لباس خیس و گلیمو پاک می کردم که مامانه گفت :

خیلی خودتو اذیت نکن ، پیش میاد دیگه ، نیگا ، بچه خوشش اومد ..

پ . ن 1 : بچه بخند عمو ببینه .. د بخند دیگه ..!!

پ . ن 2 : یه دوست دارم که دوست داره با دوستای وبلاگ من دوست بشه ، دوستای من ، دوست دارین با دوست من که دوست داره با شماها دوست بشه دوست بشین ؟!

با نام "m72333" توی همین پست کامنت می ذاره ..

45 "پرده عروسی"

چقدر آرامش بخشه ساعت سه شب توی یه سکوت غزل گوش کنی .. واقعن آدمو تا ملکوت می بره ..

همینجور داشتم تو ملکوت واسه خودم می گشتم که در داروخانه باز شد و یه مادر و دختر اومدن تو ..

اینجور وقتا دلم می خواد خرخره ی یه همچین آدمای بی موقعی رو بجووم .. اما خودمو کنترل کردم و عین یه آدم متشخص پشت پیشخون ایستادم و گفتم : بفرمایین ..

مادره اومد جلو و گفت : آقا ببخشید ، یه سوال تخصصی داشتم ..

     : بفرماین .. در خدمتم ..

مادره : شما پرده دوز هم سراغ دارین ؟ ..

     : بعله ، چقدر هم تخصصی بود ، حاج خانوم ، ساعت سه شب دنبال پرده دوز می گردی ؟

مادره : چیکار کنم پسرم ؟ واسه دخترم خواستگار اومده ..

     : به به ، مبارکه ..

مادره : چی بگم ؟ مبارکش باشه ، اما از صبح تا حالا کارمون شده اینطرف و اونطرف رفتن .. این پرده دوزی هم قوز با قوز ..

     : حاج خانوم ، شما یه خرج پرده دوزی دارین ، پسرا یه دنیا خرج اینجوری ..

دخترک یکم ریسه رفت و مادره آروم تو صورت خودش زد و گفت : وای خاک به سرم ، مگه پسرا هم آره ؟

     : آره حاج خانوم ، پسرا هم آره .. دوره و زمونه عوض شده ، با زمان شما خیلی فرق کرده ..

مادره : وای آخرالزمان شده ..

     : هوم ؟ دیگه اونشو نمی دونم ، فقط می دونم پر خرج شده عروسیا .. بگذریم ، شما اگه هر جایی هم واسه پرده دوزی برین این وقت شب بسته اس ..

مادره : می دونم ، اومدم فقط یه آدرس بگیرم تا فردا راحت باشم ..

یکم فکر کردم ، یاد یکی از دوستان افتادم که پرده سرا داشت ، گفتم : من خودم یه آشنا دارم ، شمارو بهش معرفی می کنم ..

مادره : قیمتش چطوره ؟ زیاد گرون که نیست ؟

     : بستگی داره چه نوع پرده ای انتخاب کنین

مادره : مگه مدلای مختلف داره ؟

     : بعله خانوم ، جنس پرده ، طرح پرده ، یه آلبوم میده بهتون نگاه می کنین ، پرده های نصب شده اس ، هر کدومو خواستین سفارش میدین ..

مادره : آلبوم میدن ؟ ..

     : بعله ، من خودم آلبومشو دیدم ، انصافن پرده هاش جذابن ..

مادره یکم چادرشو کشید پایین و لبشو گاز گرفت و گفت : حالا ما آلبوم نمی خوایم ببینیم ، یه پرده ی معمولی چند در میاد ؟

     : گفتم مادر ، شما باید انتخاب کنین چی می خواین .. واسه کجا می خواین .. برای پذیراییه .. برای آشپزخونه اس .. اتاق خوابه ..

اینو که گفتم دخترک زد زیر خنده و مامانه دستپاچه گفت : نههههه .. منظورم اون پرده ها نبود .. از این پرده ها رو میگم ..

     : کدوم پرده ها ؟ نمونه ای چیزی آوردین ؟

دخترک دیگه رسمن وسط داروخانه از فرط خنده نشست و مادره هم بعد از کمی رنگ به رنگ شدن آروم گفت : منظورم پرده ی زنانگی بود ..

پ . ن 1: آخه چه پی نوشتی بنویسم واسه این پست ؟

پ . ن 2 : و اینگونه بود که باز هم پیشاپیش از خاک بر سری بودن پست عذرخواهی کردم ..

44 " ولنتاین "

صبحی بدجوری هوس کرده بودم برم پارک .. و رفتم ..

روی همون نیمکت همیشگی .. آخ که چه خاطراتی دارم من با اون نیمکت و پارکش ..

وقتی روی اون نیمکت می شینم دلم می خواد چشمامو ببندم و مغزمو از تمام افکار جور و واجور خالی کنم ..

چه آرامشی بهم دست میده اون لحظه ..

یه پلیور قرمز هم پوشیده بودم .. تقریبن 20 دقیقه ای به همین صورت بودم که یه صدایی مجبورم کرد چشمامو باز کنم ..

صدا : آقا پسر .. داداش ..

چشم باز کردم ، باورم نمیشد ، جلوم یه پسر ایستاده بود ، یه پسر که یه خرس قرمز و تپل هم توی دستش بود ..

زبونم بند اومد ..

خرسو گرفت سمت من ..

وای نه ، چقدر غیر منتظره ، من آمادگیشو نداشتم ، پس ادامه تحصیلم چی میشد ؟ ..

خودمو آماده کرده بودم تا بعله رو بگم که پسرک گفت :

داداش ، یه بزرگی می کنی اینو واسم نگه داشته باشی ؟ نمی خوام دوست دخترم ببینه ، می خوام سوپرایزش کنم ..

ایییییییشششش ، اینقدر بدم میاد از این سوسول بازیا .. ولی خب ، رو حساب مرام کشیه همیشگیم آقا خرسه رو ازش گرفتم .. ( البته شایدم خانوم خرسه ، دیگه به جرئیاتش توجه نکردم )

پسرک : ممنونم .. دمت گرم ..

و بعد رفت و روی نیمکتی که چند متر از من دورتر بود نشست ..

با رفتن پسرک منو خرسی تنها شدیم ، چه با لباسمم ست بود ، آخ جون عروسک بازیییی .. جاتون خالی کلی باهاش بازی کردم و شکلک در آوردم و حرف زدم ..

یه نیم ساعتی که گذشت یه نگاه به پسرک انداختم .. ا ، دخترک کی اومده بود؟ .. تقریبن تو بغل هم گره خورده بودن ..

چند لحظه بعد پسرک روشو کرد سمت من و با ایما و اشاره بهم فهموند خرسی رو واسشون ببرم ..

وای لحظه ی موعود نزدیک شده بود ..

عروسکو گرفتم پشتم و رفتم سمتشون .. پشت نیمکتشون بین دخترک و پسرک ایستادم ولی یادم رفت خرسی رو بگیرم جلوم و همونجور پشتم نگه داشتم ..

پسرک بدون اینکه به من نگاه کنه به دخترک گفت : اینم یه خرس تپل و ناز واسه بهترین دختر دنیا .. عزیزم ولنتاینت مبارک ..

دخترک یه نگاهی بهم انداخت و پسرک ادامه داد : عزیزم ، امشب توی تخت به یاد من بغلش کن و کنارش بخواب ..

پسرک این جمله رو گفت و چشماشو بست و لباشو آورد جلو ..

هییی .. خاک به سرم ، تو روز روشن ؟ !

دخترک یه نگاهی به انداخت و یه نگاهی به پسرک کرد و شطرق ....

ناز شستش ..

پسرک با چشمانی گرد و متعجب و دهانی باز پرسشوار فقط به دخترک نگاه کرد ..

دخترک عین یه گوله آتیش شده بود ، داد زد : بی شعور ، فک کردی من جنده ام رفقاتو واسم کادو میاری ؟

بعد با اشاره به من ادامه داد : این خرس گنده رو هم خودت ببر خونه شب باهاش بخواب ..

و بعد با حالت قهر صحنه ی ماجرا رو ترک کرد ..

پسرک به من نگاه کرد و گفت : ا ، پس کوش ؟

     : چی کوش ؟

پسرک : خرسی ، عروسک خرسیه کوش ؟

پ . ن 1 : امروز صبح یه پسر افتاد دنبال یه دختر برای منت کشی .. ولنتاینشون مبارک ..

پ . ن 2 : خواهش ازدهام نکنین ، دونه دونه کادوهایی که واسم خریدینو بیارین جلو .. حق همدیگه رو هم رعایت کنین ..

پ . ن 3 : ............

43 " دخترک عفیف "

وای چه بارونی بود دیشبی .. کلن سیلاب نیومد خیلی شاکار بود ..

ساعت طرفای 4 صبح بود که یه دخترک تقریبن 21-22 ساله با ابروانی گره خورده و مشتانی گره کرده و سری پر از دود و با عصبانیت اومد تو داروخانه ..

یکم نگام کرد .. یکم نگاش کردم ..

یکم اخم کرد .. یکم نیشم باز شد ..

     : بفرمایید ..

با عصبانیت گفت : اه اه اه ، چرا شهر شما اینجوریه ؟ پسراش تا یه دختر خوشگل و خوش لباس و عفیف و مجرد می بینن می خوان زنده زنده بکننش .. اه ..

یکم به اطراف نگاه کردم و گفتم : خوشگل و خوش تیپ و مجرد و همه ی اینایی که گفتی همشو خودت تنهایی هستی ؟!

دماغشو بالا کرد و پشت چشمشو نازک کرد و گفت : خب معلومه دیگه ، مگه کس دیگه ای هم اینجا هست ؟

     : خب نه ، البته تجاوز کار خیلی بد و زشتیه ، حق با شماست ، اما یه سوالی خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده ، ببخشید می پرسما ، ولی مگه تو شهر پسرا زنده ها رو نمی کنن ؟!!

یه نگاه متعجب بهم کرد و گفت : اییییشششششش ، به دوست پسرم میگم پسرای شهرتون همه یه جورین قبول نمی کنه ..

بعد یه 500 تومنی انداخت رو پیشخون و گفت :

یه قرص ضد بارداری فوری بهم بده بی خود وقتمو تلف نکن ..

پ . ن 1 : هرچی فکر کردم هنوز نفهمیدم یه دختر عفیف و مجرد که دست بر قضا دوست پسرم هم داره قرص ضدبارداری اونم از نوع فوریش به چه کارش میاد ؟!!

پ . ن 2 : پیشاپیش بابت خاک بر سری بودن پست عذرخواهی می کنم (البته فک کنم اینو باید اول می گفتم )

42  " باید اهل درد باشی "

حرف های درد آور رو باید پیش کسی که درد کشیده گفت ..

نمی دونم اهل دردی یا نه ..

نمی دونم تو هم از جنس خودمی یا نه ..

نمی دونم می تونی درک کنی یا نه ..

فشار خیلی سختیه ، خیلی زجر آوره .. به حدی می رسی که بخوای و نخوای اشکاتو در میاره ..

اونجاست که احتیاج داری یه همدرد درکت کنه اما هیچ کس نیست ..

وقتی بهت فشار میاد دلت می خواد تنها باشی ، میری سمت یه مکان خلوت .. همین موقع اس که هم تلفن خونه زنگ می خوره هم موبایلت ..

موبایلو نگاه می کنی ، یه شماره ی ناشناسه ، تلفن خونه رو بیخیال میشی و به موبایلت جواب میدی .. حالا همینجور فشار هم روته ، لحظه به لحظه هم بدتر میشه ..

پشت خط یه دوست خیلی قدیمیه ، نمی تونی زودی قطع کنی .. اون مدام از خاطرات دوران سنگ واست تعریف می کنه و می خنده ، و تو همینجور که عین پترس فداکار خودتو انگشت کردی که سد نشکنه با خنده های الکی مجبوری همراهش باشی ..

بالاخره با هزار زحمت گفتگو تموم میشه ، دیگه داره اشکت در میاد ..

تلفن خونه بازم زنگ می خوره .. دیگه بی اعتنا میشی و می دوویی سمت خلوتگاه ..

درو که باز می کنی و سنگ دستشویی رو که می بینی چشمات شکل قلب میشن و کلی هم شکل قلب از سر و صورتت می زنه بیرون ..

میری میشینی ، یه نفس راحت می کشی و یه لبخند می زنی .. لحظه ی بسیار با شکوهیه برات .. واقعن زیباست ..

یک دقیقه ..

دو دقیقه ..

هیچ اتفاقی نمی افته ..

اعصابت بهم میریزه ، سر لجبازی با مثانه ات هم که شده ده دقیقه همینجوری میشینی ..

بازم موبایلت زنگ می خوره .. خنده ات میگیره که با موبایل اومدی دستشویی و شروع به خوندن اس ام است می کنی :

خونه هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی ، پمپ خراب شده آب خونه قطعه ..

پ . ن 1 : با خوندن اس ام اس می خوای سریع از جات بلند شی اما غافل از اینکه حالا مثانه باهات لج می کنه ..

پ . ن 2 : خدا نصیب گرگ بیابون نکنه ، اما امیدوارم نصیب تک تک شماها بشه ..

40 " معما "

دیروز داییم به همراه اهل و عیال از شهرستان اومده بودن خونه ی ما ..

دایی یه سری کارهای اداری داشت توی شهر ما ، چون چند روزی کاراش طول می کشید با خانواده اومدن .. 

امروز صبحی من و دایی با هم رفتیم دنبال کاراش .. تقریبن تا طرفای ظهر کارمون طول کشید .. دم ظهر خسته و کوفته برگشتیم خونه ، هنوز چند دقیقه ای از نشستنمون نگذشته بود که دیدیم زنداییم اومد جلومون و یکم کج و صاف شد و قر و فر داد ..

داییم آروم سرشو آورد نزدیک منو گفت : وای ، زنداییت هر وقت اینجوری می کنه یعنی یه لباس نو خریده و می خواد من متوجه شم ، و این یعنی خالی شدن جیب من ..

منم همونطور آروم گفتم : نگران نباش دایی ، من کنارتم ..

دایی : یعنی پول لباسو تو حساب می کنی ؟

     : ؟! ها ؟ .. نه دیگه در اون حد ، ولی باهات احساس همدردی می کنم ..

دایی : همدردیت بخوره تو سرت ، لااقل کمکم کن بفهمم چی خریده ..

خلاصه با هم فکری دایی به این نتیجه رسیدیم که زندایی شال جدید خریده ..

دایی : حالا چند خریدی ؟

زن دایی : وای مفت مفت .. طرف حراج گذاشته بود ، دونه ای 30 هزار تومن ..

دیدم قیافه ی دایی یکم عوض شد ، آروم گفتم : دایی بیخیال ، لبخند بزن ..

زندایی ادامه داد : دیدم قیمتش مناسبه سه تا گرفتم ..

نیشم باز شد و رو به دایی گفتم : دایی من جدول ضربم خوبه هااا ، سه سه تا میشه نه تا ..

اینو که گفتم دایی یه نگاه نیمه متشخصانه بهم کرد که مجبور شدم یه آب دهن قورت بدم ..

خلاصه زندایی رفت کنار و دختر دایی اومد وسط .. یه دو سه دقیقه ای جلومون رژه رفت اما هر دو هیچی نفهمیدیم ، این همونی بود که صبح بود .. 

دختر دایی وقت دید هیچکدوم متوجه ی تغییرش نشدیم ایستاد ، اخم کرد و تو چشماش پر از اشک شد و با بغل گفت : بابا ، تو اصلن منو درک نمی کنی ، تو اصلن به من توجه نمی کنی ، نا سلامتی من دخترم ..

منم از اونجایی که دوست دارم آتیش بیار باشم در ادامه ی حرفای دخترداییم ادامه دادم :

خب راست میگه دیگه دایی ، دخترت تو سن رشده ، باید بیشتر بهش توجه کنی و بها بدی ..

بعد رومو کردم سمت دختر دایی و گفتم : اصلن خودت بگو چی خریدی ..

دختردایی : اه ، شورتمو جدید خریدم ..

     : میبینی دایی ، یه چیز به این واضحی رو ........... واستا ببینم ، چی خریدی ؟! تو الان شورتتو عوض کردی ؟

دختر دایی : اوهوم

یه لحظه مکث کردم و گفتم : آآآآ ، فکر نمی کنی آزمون سختی بود تشخیص عوض شدن شورت اونم از روی شلوار ؟!

دختر دایی : اصلن اینا هیچی ، حالا بگین چندتا خریدم ؟!

پ . ن : دایی ، من جدول ضربم خوبه هاااا ..

39 " زلزله "

دو شب پیش تازه از سر کار برگشته بودم خونه .. مهمون هم داشتیم .. دایی و خاله با اهل خونه ..

خلاصه ، خسته و کوفته یه سبی برداشتم و نشستم ..

دهنمو باز کردم تا سیبو فرو کنم توش ..

هنوز طعم سیبو بین دندون هام احساس نکرده بودم که یهو ..

سیب لرزید .. من لرزیدم .. مهمونا لرزیدن .. خونه لرزید ..

آآآآآآآآآآآ .. زلزله ..

کلن شلوغ شد ..

توی شلوغی حس کردم یکی مدام صدام می کنه ..

غریبه غریبه ..

دقت کردم ، صدای خاله ام بود ، اوهوم ، درست شنیده بودم .. دنبال منشا صدا رفتم تا بالاخره پیداش کردم ..

صدا از تو دستشویی بود ..

     : خاله ، تویی ؟

خاله : وای غریبه ، اوهوم ،من اینجام ، زلزله اومد ، کمکم کن ..

     : هوم ؟ خب من چیکار کنم آخه ؟ لااقل بیا بیرون ..

خاله : نه ، آخه کار دارم ..

     : خیلی خب ، کارتو برس بعد بیا ..

یه چند دقیقه ای واستادم تا خاله اومد ..

بعد از خاله رفتم سراغ مامان ، دیدم راحت کنار بخاری یله داده ..

     : ا ، مامان ، پاشو دیگه ، چرا نشستی ؟

مامان : بیخیال بابا ولش کن ، بیرون سرده ..

     : مامان من ، زلزله اس ناسلامتی ..

کلی باهاش کلنجار رفتم تا بالاخره راضی شد از اون بخاری دل بکنه ..

هنوز بحث با مامان تموم نشده بود که پسر دائیم اومد و گفت دائیم از جاش تکون نمی خوره ..

خلاصه رفتیم سراغ دائیه .. اونم لج کرد تا پرتقالشو نخوره از جاش بلند نمیشه ..

این خواهر و برادر نمی دونم چه اشون بود اون شب ، واستادیم بالاخره دائیه پرتقالشو تموم کرد .. خلاصه ادا و عشوه ی همه که تموم شد بالاخره راه افتادیم سمت پله ها ..

توی راه پله ها سریع داشتم میرفتم پایین که دیدم از پشت سرم صدا خنده میاد .. برگشتم دیدم دختر خاله ام که پاش شکسته بود و توی گچ هم بود روی پله ها نشسته داره هرهر و کرکر می خنده ..

علتو پرسیدم ، میون خنده هاش گفت : با این پای گچ گرفته ام می دووم حس می کنم شکل این گداهای پشت شهرداری میشم که از دست مامورا فرار می کنن ..

یه ده دقیقه ای هم توی راه پله مسخره بازی در اوردیم و خندیدیم ..

اما بالاخره بعد از تکاپوی فراوان ، 20 الی 25 دقیقه بعد از زلزله از خونه رفتیم بیرون ..

فک کنم یکم دیر رسیده بودیم ، آخه همه داشتن بر می گشتن خونه هاشون ..

توی اون شلوغی دیدم آقای همسر و خانم همسر یه گوشه ایستادن . خانم همسر داره گریه می کنه ..

رفتم پیششون و علت گریه ی خانم رو پرسیدم ..

خانم همسر : بچه ام تو خونمون جا موند ..

و آقای همسر ادامه داد : من فک کردم خانومم بچه رو گرفته و اون هم فک کرد من گرفتمش ..

     : ایول ، پدر و مادر نمونه این شما دوتا ..

یهو خانومه جیغ کشید و گفت : وای بچه ام ..

     : چرا دیگه جیغ می کشی خاونم همسر ؟ ساختمون حی و حاضر سالم جلوت وایستاده ، خب برو بچه اتو وردار از توش ..

خانوم همسر انگار تازه حواسش اومده بود سر جاش ، به ساختمون نگاه کرد و دووید سمتش ..

دیدم آقای همسر همینجور ایستاده ، گفتم : تو نمی خوای بری ؟

اینو که گفتم آقای همسر بلند داد زد : عزیزم ، مراقب خودت باش ، من هواتو دارم ..

زیر چشمی نگاش کردم و گفتم : الان دوباره زلزله بیاد ساختمون خراب شه چطور می خوای هواشو داشته باشی ؟

آقای همسر سرشو آورد دم گوشم و آروم گفت :

فکر جان که دگر راهی نیست ، زنو همیشه میشه یکی دیگه برد ، ضمنن ، اگه اتفاقی بیافته بالاخره یکی باید باشه خرج سوم و هفتمو بده یا نه ؟!

پ . ن 1 : بهم یاد دادن حرف حساب جواب نداره ..

پ . ن 2 : همچنان زنده ام ..

38 " یک شب آروم .. "

شب آرومی بود در کل .. جماعت شهر مثل اینکه مرضای کمی داشتن .. خب خوبه که مردم سالمن ..

ساعت طرفای 3 صبح بود .. یه دو ساعتی میشد کسی نیومد بود داروخانه .. آروم و ریلکس رفته بودم تو حس آهنگ " من خودم رفتنی ام " از بانوی هایده که یهو دیلینگ دیلینگ دیلینگ ..

صدای زنگ تلفن داروخانه به صدا در اومد ..

     : الو بفرمایین ..

صدا که به نظر برای هی خانوم جوونی بود جواب داد : الو .. آقا بچه ام گوه خورد ..

واسه یه لحظه مکث کردم و گفتم : هوم ؟!

صدا : بچه ام گوه خورده آقا ..

     : ااا ، میگم خانوم ، فک می کنم اگه بشینی جلوی بچه ات و دو تا بخوابونی تو گوشش اثر تربیتیش بیشتر از این باشه که نصفه شب زنگ بزنی داروخانه بهش فحش بدی ..

زد زیر خنده و گفت : نه نه ، بچه ام واقعن گوه خورد ، برده بودمش دستشویی ، یهو از دستم لیز خورد افتاد ..

     : جان ؟ الان بچه ات تو فاضلابه ؟!

بازم خندید و گفت : نه ، افتاد رو سنگ که گرفتمش ، اما لباش یکم کثیف شد ، می ترسم خورده باشه ..

     : کی این اتفاق افتاد ؟

صدا : تقریبن یک هفته ای میشه ..

     : یک هفته ؟ بعد از یک هفته تازه نصفه شبی یادت افتاده این موضوع ؟

صدا : آخه می دونی ، از اون روز تا حالا هر وقت منو میبینه ساکت میشه ، می ترسم طوریش شده باشه ..

     : خب ، به نظر عکس العمل طبیعی ای میاد ، خودتم اگه مامانت می نداختتت تو کاسه دستشویی برخورد بهتری باهاش نداشتی ..

جمله ام که تموم شد فک کنم از خنده پخش زمین شد آخه هر چی الو الو گفتم دیگه فایده ای نداشت و فقط صدای خنده هاش می اومد ..

هنوز از این ماجرا چند دقیقه ای نگذشته بود که یه خانومی اومد توی داروخانه ، تقریبن 70-80 سالی می زد .. بعد از احوال پرسی های معمول ، گفت : یه سوالی دارم پسرم ..

     : جونم مادر ، بفرمایین ..

خانوم پیر : من چند روز پیش رفتم دکتر ، یه سری قرص بهم داد ، یکی از قرصاش واقعن عالی بود ، می خورم تمام دردام ساکت میشه ، اما نمی دونم چرا وقتی می خورمش کف می کنم .. اگه آب هم بخورم پشتش که دیگه هیچی ، تو دهنم پر از کف صابون میشه ..

نیشم باز شد و ازش داروهایی رو که می خوره خواستم .. اونم داروهاشو نشونم داد ..

همینجور داشتم یکی یکی داروها رو نگاه می کردم که یهو گفت : آها آها .. همینه .. همینو که می خورم اینجوری میشم ..

و به قرصی که تو دستم بود اشاره کرد ..

یه نگاه یه خانومی انداختم .. یه نگاه به قرص ..

پ . ن : عزیزان من ، دوستان خوبم ، به خدا شیافو نمی خورن .. راه های ورودیه دیگه ای هم هست ..

37 " واکنش "

چه روزیه امروز .. هوا خوب .. دنیا خوب .. منم خوب .. یک روز معمولی ولی با انرژی مثبت ..

سر ظهر بود ، رفتم یه ماست بگیرم ، وای چقدر خلوته اینجا ..

ماستو گرفتم و تو راه برگشت دیدم توی کوچه همچنان کسی نیست ..

یادش بخیر بچگی ها ، اون موقع ها وقتی سر ظهر از مدرسه تعطیل می شدیم تازه یه بُعد جدیدی از شیطنت ها شروع میشد ..

از در مدرسه که می اومدیم بیرون اولین کاری که می کردیم چند تا آدامس می خریدیم .. تقریبن نصفه راهو لب و دهنمون می چرخید و تاپ تاپ آدامس می ترکوندیم تا حسابی واسه ی نصفه ی دیگه ی مسیر آماده شه ..

وقتی می پیچیدیم داخل کوچه تازه کارمون شروع می شد ..

مواد لازم :

1- سر ظهر

2- یک کوچه ی خلوت

3- یه آدامس جویده شده ..

4- یه آدام بیکار ..

توی شیمی هم داریم ، یک واکنش خودبه خودی در حضور تمام عناصر و با شرایط لازم به صورت خود به خود انجام میشه ..

اوممم ، کار ما توجیه علمی هم داشت ، پس نمی تونم خودمو سرزنش کنم ..

وقتی ما می پیچیدیم تو کوه ، شرایط لازم برای انجام واکنش فراهم می شد ..

آدامسو در می آوردیم ، خیلی ریلکس می رفتیم سمت یه خونه ، آدامسو ورز می دادیم و صاف می چسبونیدم تن زنگشون ..

وای چه حالی می داد وقتی صدای صاب خونه در می اومد .. آی می خندیدیم ..

یه چند سالی از اون دوران می گذره ، اما یادم نمیاد توی شیمی خونده باشیم واکنش خود به خود مربوط به زمان خاصی باشه ..

هوسه دیگه ، میاد ، درسته یکی از اجزای اصلی واکنش (آدامس) نبود ، اما خدا واسه چی انگشتو خلق کرده ، بالاخره باید یه جایی بدرد بخوره ..

یکم به اطراف نگاه کردم ، کسی نبود ، رفتم سمت یه خونه و انگشتمو بردم طرف زنگ ..

نزدیک و نزدیک تر .. و باز هم نزدیک تر ..

انگشتم هنوز به زنگ نرسیده بود که یهو یه صدایی گفت :

به به ، سلام آقای فلونی ، مشتاق دیدار ..

     : هوم ؟ .. جونم ؟

صدا : آیفن ، از آیفن دارم حرف می زنم .. بیکار نشسته بودم گفتم یه نگاه بیرون بندازم شما رو اینجا دیدم ، چطورین ؟ خوبین ؟

     : همچنان هوم !! مرسی خوبم ، شما چطورین ؟ !

صدا : منم خوبم ، آقای فلونی کاری داشتین اومدین اینجا ؟

     : !! نه .. ریگ رفته بود تو کفشم اومد این کنار درش بیارم .. اوخ اوخ ..

پ . ن 1 : این است تفاوت دو نسل ، زمان ما آیفن ها دوربین نداشتن ، آیفن غیر تصویری یعنی کاتالیزگر واکنش ، اینو یادم نبود ..

پ . ن 2 : آخرش نفهمیدم اونجا خونه ی کی بود ..

35 " راه حل "

دیروز هوا هوای بارون بود توی شمال ، اونم چه بارونی ..

خیابونها هم که قربونش برم انقدر تراز و بدون نقصن ساخته شدن که خیلی کم پیش میاد یه جا آب جمع شه .. اما خب ، شانس خوب یا بد من ، جلوی داروخانه معمولن با یه پاچ آب رودخونه راه می افته دیگه چه برسه به بارون ..

شبی شال و کلاه کردم و راه افتادم سمت داروخانه .. بازم با این بارون کلی آب جمع شده بود اون جلو .. باید یه مسیری رو دور می زدم تا از آب رد شم .. عرضش تقریبن 1-1.5 متری میشد ..

نصفه شبی بتمن بازیم گل کرد ، کی می خواست اون مسیرو دور بزنه .. یه پرش از روی مانع اس فقط ، چیزی نیست ..

با اعتماد به نفس کامل چند قدم رفتم عقب و سریع برگشتم جلو و پرواز از روی گودال آب شروع شد ..

جررررررررررررررررررر..

و اون طرف گودال با موفقیت فرود اومدم ..

اما .. اما یه جای کار می لنگه انگار .. اوهوم ، واقعن هم می لنگید .. خاک بر سرم ، جر خورده بودم .. یعنی خشتک شلوارم جر خورده بود ..

این موقع شب ، توی داروخانه ، من با این خشتک چیکار می کردم آخه ؟

به هر بدبختی ای بود خودمو جمع و جور کردم و رفتم توی داروخانه ..

خوش شانسیم اونجای بود که اوورکت پوشیده بودم و تا روی زانوهام می اومد .. همکارام مدام گیر میدادن خب درش بیار ، توی داروخانه که گرمه ..

اوهوه .. اوهوه ..

منم مثلن سرفه می کردم و می گفتم سرما دارم ، سردمه ..

کاریشم نمی تونستم بکنم .. نخ و سوزن گیر نمی اومد اونجا ..

خلاصه یه چند ساعتی رو همونجور شرشر عرق ریختم تا اینکه چشمم افتاد به یه راه نجات .. یه امید به زندگی در قلبم روشن شد ..

راه نجاتو از روی میز برداشتم و سریع پریدم تو دستشویی ..

دینگ .. دینگ ..

شروع کردم به منگنه کردن درز شلوار ..

آخیش ، چه خوبه آدم گاهی وقتا از عقلشم کار بکشه .. اوهوم .. درست شد ، از اولشم بهتر از آب در اومد ..

کشیدم بالا و از دستشویی اومدم بیرون ..

نیشم تا بناگوش باز شده بود .. شوخحال و سر حال بی هوا نشستم روی صندلی و .....

اوخ ، آخ ، آه ، اوفففففففففففففففف

پ . ن 1 : یکی از منگنه ها سرش باز مونده بود ..

پ . ن 2 : غرور یک مرد یعنی این :

یه منگنه ی دو شعبه تا آرنج بره تو باسنت ، از چشمات اشک بیاد ، فریادتو تو گلو قورت بدی و فقط یه لبخند ملیح رو لبت بنشونی ..

پ . ن 3 : خاک بر سری شدم رفت ..

34 " لحظه های عاشقی "

همه چیز از اون روز شروع شد .. همونجا وسط کافی شاپ .. من بودم و تو .. روبروی هم ، دو تا شیر موز هم بینمون بود .. چشم توچشم هم بودیم .. نگاهامون با هم حرف می زد تا اینکه بالاخره اون چیزی که نباید شد ..

یه عشق ممنوعه اتفاق افتاد .. دو تا پسر عاشق هم شدن ..

اونقدر که بی شرم و حیا ، بدون ترس از یه جمع شلوغ ، از جاشون بلند شدن ، سراشونو به هم نزدیک کردن و ......

 

دستامون تو دست هم بود ، من و تو ، وسط خیابون ، بهم لبخند زدی و گفتی : میریم یه مخلوط بخوریم ؟

ته دلم داشتم پاره میشدم واسه مخلوط ولی ناز کردم و گفتم نه ..

اما تو یه لبخند زدی و سریع بغلم کردی و همونجور که منو می بردی سمت بستنی فروشی به بوسه به ......

 

من و تو تنها بودیم ، توی یک اتاق .. هوا گرم بود ، جفتمون با رکابی و شلوارک بودیم .. تو نشسته بودی و من سرمو گذاشته بودم روی پاهات .. تو انگشتات توی موهام بود ، منم نگام به صورت زیبات ..

دیگه هوا خیلی گرم شد ، خواستم شلوارکتو در بیارم و ......

 

با هم رفتیم پیش دکتر ، من و تو ، لبخندی که بهم می زدی توی اون موقعیت یه دنیا برام می ارزید ، خیلی دردمو آروم می کرد .. دکتر به جفتمون گفت باید بریم سونوگرافی ، وقتی رفتیم جوابو بگیریم یه نگاه به هر دوتامون کرد و گفت ......

مامان : غریبه ، غریبه ، پاشو ناهار حاضره ..

پ . ن 1 : اه ، دهنه خوابو سرویس ، مردم خواب می بینن ما هم خواب می بینیم .. چهارتا صحنه رفت همشو نصفه ، آخرش نذاشت ببینم ته هر کدومشون به کجا می کشه ..

پ . ن 2 : تو صحنه ی چهارم فکر بد نکنین ، توی خواب کلیه درد داشتم رفتم سونو ..

پ . ن 3 : از دیروز که بیدار شدم بدجوری گیج و منگم ، این خوابه خیلی ذهنمو مشغول کرده ، نکنه پول شیر موز و مخلوطو من حساب کرده باشم ؟!

33 " تراژدی "

از وقتی مامان مریض شده بود منو بابا داشتیم تو خونه کم کم رنگ آرامشو میدیم ..

تا اینکه دیروز بالاخره مامان تصمیم گرفت دوباره به همون مهمونی های زنانه ای که توش عضو بود برگرده ..

توی اون جمع ، زن ها توی درست کردن غذا چشم تو هم چشمی دارن .. هر بار یکی از اونا یه غذای جدید اختراع می کنه و پزشو به بقیه میده ..

و پیوستن دوباره ی مامان به این جمع بدان معناست که من و بابای گراممم دوباره شدیم موش آزمایشگاهی مامان گرامی ..

یه چیزی درست می کنه می ذاره جلومون ، اگه زنده موندیم که هیچ ، اما اگه تلف شدیم نتیجه این میشه :

فرمول غذا باید عوض شه .. همین ..

پ . ن 1 : پریشب خواب دیدم یه ککتل مرغ افتاده دنبالم می خواد منو بخوره .. بی خود نبود نگران بودم ..

پ . ن 2 : بهتره یه آب دهن قورت بدم ..

 پ . ن 3 : دلم می خواهد زنده بمانم ..

32 " +1 "

ساعت طرفای 5:30 صبح بود ، تو اوج خلوتی داروخانه یه آقایی سراسیمه اومد تو داروخانه و گفت :

آقا ، آقا به دادم برس ، فک کنم کاندومم پاره شده ..

     : هوم ؟! سلام ، کاندوم پاره کردی ؟!

آقاهه : آره ..

     : خب حتمن بد کار می کنی دیگه ..

آقاهه : هی هی هی ، دست رو دلم نذار که خونه .. کار چیه ، بیگاریه ..

     : اخی ، واقعن چقدرم سخته برات .. قابل درکه ..

آقاهه : حالا باید چیکار کنم ؟

     : کاری نداره ، یه کانودم دیگه میگیری ، یه قرص فوری هم میدی بهش ..

آقاهه : هی آقا ، من اگه پول داشتم مدام کاندوم عوض کنم که اینجا نبودم .. همینشم که داشتم از وقتی که یادم میاد دارم استفاده می کنم ..

     : جان ؟! بابا چه نفسی داشته کاندومه ..

آقاهه : تا تونستم ازش کار کشیدم ، صبح ، شب ، دم ظهر ، وقت و بی وقت .. راستش امروز از صبح داشتم تنهایی روش کار می کردم ، دیدم نه بابا ، کار من یکی تنها نیست ، زنگ زدم رفقا هم اومدن ، از ظهر به این طرف با رفقا هستیم سرش ..

     : بیا ، رفیق خوب همینجور جاها به درد آدم می خوره دیگه .. پس گروهی هم هست ؟ بابا قربون اشتهاتون ، از صبح تا حالا ..؟

آقاهه : سخت هست ، اما ما بازم راضیئیم به رضای خدا ..

     : دمتون گرم ، خدا بهتون قوت بده ..

آقاهه : من الان باید برم بازم ادامه بدم ، رفقا دست تنهان .. باید تا صبح تمومش کنیم .. به نظرت باند کشی ببندم دورش خوبه ؟

     : باند کشی ؟ ! بیخیال عزیز من ، یکم کوتاه بیا ..

آقاهه : نه ، نمیشه ، باید زودتر چاله اشو پر کنیم ، وگرنه بازم یکی می افته توش ..

دیگه زدم زیر خنده و گفتم : چقدرم به فکر همشهریاتی .. حالا چی شد پاره شد ؟

آقاهه : چی بگم ، رفیقم حواسش نبود با بیل زد بهش ..

دهنم باز موند : هان ؟ با چی زد زد بهش ؟!!

آقاهه : تو ایران که همه دلشون می خواد فقط سوراخ کنن .. دو تا کوچه بالاتر داریم چاله ی آب و فاضلابو پر می کنیم ، یکی از رفقا حواسش نبود با بیل زد به پام ، فک کنم کاندوم پام پاره شد ..

     : آها ، همین کوچه بالائیه .. می دونم کجا رو میگی .. واستا ببینم .. گفتی با بیل زد کاندوم پاتو پاره کرد ؟

پ . ن 1 : آقاهه ، دلبندم ، اون تاندوم پااِ .. تاندووووم ..

پ . ن 2 : هی می خوام فکرای خاک بر سری نکنم ، اگه بذارن .. اه ..

31 " محبت "

امروز صبح خسته و کوفته داشتم از داروخانه بر می گشتم خونه ..

دیدم هوا خوبه دلم نیومد تمام مسیرو با تاکسی برگردم .. تا یه جاهایی رو تصمیم گرفتم پیاده گز کنم ..

خلاصه ، توی یک صبح پاییزی واسه خودم داشتم خاله مهستی زمزمه می کردم و می رفتم که کنار جاده چشم افتاد به یه قورباغه ..

آخی ، فک کنم بنده خدا می خواست از جاده رد بشه ولی پشت به پشت ماشین می اومد و نمی ذاشت ..

از کنارش رد شدم ، اما هنوز چند قدم دورتر نشده بودم که وجدانم یه لگد بهم زد و گفت :

اوهوی غریبه ، پس حس هم نوع دوستیت کجا رفته ؟ اون قورباغه احتیاج به کمک داره ..

     : وجدان جون ، منم می دونم ، اما خب ، یه مشکل کوچولویی هست ..

وجدان : هوم ؟

     : راستش من از قورباغه می ترسم ..

وجدان : اااا ، مرد گنده ، خجالت بکش ، با این همه تن از یه جقله قورباغه می ترسی ؟ .. واقعن که ..

با این حرفش به غرورم برخورد .. باید به وجدانم یه چیزایی رو ثابت می کردم .. اما خب ، ترسو هم نمیشد کاریش کرد .. یکم به اطراف نگاه کردم ، یه جعبه ی خالی اون گوشه افتاده بود ، جعبه رو گذاشتم جلوی قورباغه و با چوب انقدر سیخش دادم تا بالاخره رفت توی جعبه ..

جعبه رو گرفتم و رفتم اون سمت جاده و گذاشتمش پایین ..

قورباغه وقتی از جعبه بیرون اومد یه نگاهی به جاده و اطراف انداخت و بعد هم به من نگاه کرد ..حتمن داشت ازم تشکر می کرد ..

     : ای بابا ، تشکر لازم نبود ، وظیفه ی اخلاقی و انسانیم بود ..

بهش لبخند زدم و به راه خودم ادامه دادم .. حس غرور آفرینیه وقتی به یکی کمک می کنی ، احساس می کردم زمین زیر پامه ..

یکم که دورتر شدم برگشتم ببینم قورباغه داره چیکار می کنه .. اما اون سر جاش نبود ، با خودم گفتم حتمن رفته پیش خانواده اش .. آخی ..

توی همین فکرا بودم که ا ، قورباغه وسط جاده اس .. انقدر از بین ماشینا پرید تا بالاخره برگشت سرجای اولش و یکراست رفت توی جوی آب ..

کفرم در اومد ، بی شعور نفهم ، تویی که نمی خواستی بیای اینطرف بیجا کردی کنار جاده ایستاده بودی .. منو باش از جان و دل مایه گذاشته بودم ..

پ . ن : تحویل بگیر وجدان خان ، هر کسی لیاقت محبت نداره ..

30 " فرشته مهربون "

هی هی هی ، دنیای بچگی ها چه دنیای قشنگیه .. فارغ از تمام درد و مسائل روز بودیم ، بزرگترین گردبادی که ممکن بود روزمونو خراب کنه تحریم از شکلات به خاطر تنبیه یه کار بد بود ..

دنیای کوچیک اما دوست داشتنی ای داشتیم ، شیرینی اون دنیا هم بیشتر به خاطر این بود که رهبر و همه کاره ی اون دنیا خودمون بودیم ، قانون وضع می کردیم ، واسه عروسکای بد دادگاه تشکیل می دادیم و حکم صادر و اجرا می کردیم ، خلاصه اینکه خدایی می کردیم واسه خودمون ..

یه بخش قشنگی از اون دنیا که خود من خیلی دوستش دارم استدلال هایی بودکه در مورد مسائل داشتیم ، چقدر ساده و سطحی و بچگانه بود ، اما در عین حال واقعن بهش اعتقاد داشتیم ..

امروز روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم از پنجره بارونو نگاه می کردم ، یهو دلم پر کشید به همون دنیای بچگی و همون استدلالاش ..

یادمه کوچولو که بودم مامانم وقتی از فرشته ها واسم حرف می زد همش می گفت اونا توی آسمونان ، همه ی فرشته ها خوبن و برای ما شادی و برکت میارن ..

از اون طرف وقتی از آسمون بارون می اومد همه می گفت داره برکت می باره ..

خب عالم بچگی هاست دیگه ، منم این دو تا جمله رو گذاشته بودم کنار هم و استدلالی که ازش درآورده بودم این بود :

بارون برکته .. فرشته ها برکت میدن ، بارون از طرف فرشته هاست ..

پس نتیجه : هر وقت فرشته ها دستشویی می کنن بارون میاد ..

به این میگن یه استدلال منطقی ..

هر وقت بارون می اومد کلی ذوق می کردم و همش با خودم می گفتم : اگه فرشته ها می دونستن ما بچه ها چقدر از بارون خوشمون میاد زود به زود می اومدن دستشویی ..

با این ذهنیت بودم که یه روز توی آمادگی خانوم معلممون گفت : شما بچه ها همه فرشتهت کوچولوهای من هستین ..

تو پوست خودم نمی گنجیدم .. کلی ذوق کرده بودم ، وای یعنی منم یه فرشته بودم ؟

اون روز سرویسمون نیومد ، خودم راه افتادم سمت خونه ، عین یه فرشته سرمو گرفته بودم بالا و خیلی مغرورانه راه می رفتم ..

یکی دوتا کوچه رو رد کردم تا اینکه سر کوچه سوم ، کنار تیر چراغ برق ، اون زیر ، گوشه ی دیوار یه لونه ی مورچه دیدم ..

کلی شن دور تا دور سوراخ ریخته بود .. چقدر خشک و بی روح بود اون خونه ..

دلم سوخت ، بیچاره بچه مورچه ها ، چقدر دلشمون می خواد آب بازی کنن ..

با خودم گفتم کاش امروز فرشته ها یه کاری بکنن ..

یکم فکر کردم و یه نهیب زدم به خودم و گفتم : خب چرا اون فرشته ها ؟ .. من امروز خودم یه فرشته شدم ، بهتر خودم یه کاری بکنم ..

جو فرشته بودم منو گرفته بود ، جلوی لونه ایستادم و شلوارمو کشیدم پایین و ..........

پ . ن : من اون روز عین یه فرشته ی مهربون بودم واسه بچه مورچه ها اما هنوزم نفهمیدم چرا بعدش مامانم تنبیهم کرد ..

29 " عروسی "

دیشبی خونمون عروسی بود .. یعنی حنابندون یکی از دخترای همسایه بود که اورده بودن توی حیاط خونه ی ما .. یه مهمونی کاملن زنانه .. و این یعنی من و بابا خیلی محترمانه و با تشریفات اداری از خونه پرت شدیم بیرون ..

باز خوب دیشبی شیفتم بود و باید می رفتم داروخانه ، حالا بابا رو نمی دونم چیکار کرد ..

خلاصه اینکه امروز صبح خسته و کوفته از داروخانه برگشتم خونه ..

خواستم کلید بزنم ولی احساس کردم یکم سر و صدا میاد از تو خونه .. با خودم گفتم اول یه زنگ بزنم ببینم چه خبره بعد ..

دیلینگ .. دیلینگ .. دیلینگ ..

مامان : ا ، غریبه ؟ تویی ؟ اینجا چیکار می کنی ؟!

     : خب شیفتم تموم شد اومدم خونه دیگه ..

مامان : نه ، برو یه جای دیگه ، همه هستن ..

     : هوم ؟ هستن ؟ مگه مهمونی دیشب نبود ؟!

مامان : بود ، تا پنج و نیم صبح مدام بالا و پایین پریدن ، آخرشم گفتن خسته ان و هیچ کدوم نرفتن خونه ..

     : چی ؟ یعنی الان 300 نفر اون بالا خوابیدن ؟ ..

مامان : تقریبن یه همچین چیزی ..

     : شوخی می کنی .. یعنی چی ؟ ایستاده خوابیدین ؟

مامان : وای غریبه ، نمی دونی چه وضعی شده اینجا ، جا نبود من روی میز تلفن خوابیده ام از دیشب ، کت و کول واسم نمونده ..

     : من الان چیکار کنم مامان ؟خسته ام ..

مامان : چه می دونم ، زنگ همسایه ها رو بزن هر کدوم خونشون خالی بود برو همونجا بخواب دیگه ..

     : هوم ؟! مامان ، الان راهکار دادی مثلن ؟

اینو که گفتم یهو صدای جیغ مامان اومد ..

     : چیزی شده مامان ؟ اتفاقی افتاده ؟

مامان : وای غریبه ، 2-3 تاشون تکون خوردن الان ..

     : مامانم ، مگه وسط یه گله تمساح خوابیدی ؟ آدمیزادن خب .. مامان .. مامان ..

و این فقط صدای بوق ممتد بود که از گوشی شنیده میشد ..

بووووووووووووووقققققققققققققققق ..

پ . ن 1 : فک کنم مامانو خوردن ..

پ . ن 2 : عین جوجه اردک زشت ، زیر بارون ، مستاسل و درمانده ، توی خیابونای شهر شروع کردم به قدم زدن که چشمم افتاد به یه کافی نت خلوت و علی رغم میل باطنیم اومدم توش ..

پ . ن 3 : حالا موندم توی این گیر و واگیر خونه خالی از کجا گیر بیارم .. ؟ !!