13

آدم وقتی یه عزیزیو از دست میده تازه اون موقع است که قدرشو می فهمه ..

می فهمه وقتی اون نباشه چقدر خونه سوت و کوره ، انگار یه چیزی کمه ، میشینه ساعت ها به گوشه ای که اون بوده خیره میشه و زار زار گریه می کنه .. سخته ..

خیلی هم سخته ..

من چند وقت پیش یکی از عزیزانمو از دست دادم ..

عزیزی که اگه پاش می افتاد حاضز بودم به خاطر حفظش سه نسل از مردم یه شهرو کامل نیست و نابود کنم جلوی چشمام پرپر شد ..

یه روز تابستونی ..

هوا گرم ..

منم گرم ..

یه لیوان شربت ریختم واسه خودم و جلوی کامپیوتر دراز کشیدم ..

تیک تاک ..

تیک تاک ..

صدای عقربه های ساعت مدام توی مغزم می کوبید .. از صبح کلافه بودم ، انگار فهمیده بودم یه اتفاقی می خواد بیافته ، خیلی چیزا از ذهنم عبور می کرد .. کلی فکر و خیال ..

و باز هم تیک تاک ..

به کیس کامپیوترم نگاه می کردم ، درباشو خیلی وقت بود باز کرده بودم ، به چرخش فنش خیره شده بودم ..

می چرخید و می چرخید .. 

می چرخید و می چرخید .. 

اما وسط همون چرخشاش بود که دیگه نچرخید .. 

وایستاد ، عین یه قلب که از کار میایسته ..

یعنی چی ؟ از جام بلند شدم و رفتم نزدیک تر .. 

به فن نگاه می کردم که دوباره شروع به کار کرد .. 

خب ، خوبه ، انگار چیز مهمی نبود ، لیوانو میارم بالا تا یه جرعه از شربتو بنوشم که .. 

بوووووووووم ..

کیس 8 سانت الا 8 سانت و 47 میلی متر رفت بالا و افتاد سر جاش .. و بعدشم پووووفففف .. از همه جاش دود بلند شد ..

بالاخره اون اتفاق شوم افتاد .. یکی از عزیزترین کس هام جلوی چشمام ترکید .. 

خیلی سعی کردم نجاتش بدم اما نشد .. کمک های اولیه جواب گو نبود .. سریع بردمش مریض خونه .. نمی دونین چی کشیدم پشت در اتاق عمل .. ساعت های انتظار .. 

و بالاخره انتظار به آخر رسید .. وقتی تعمیر کار از اتاق با لب و دهن آویزون اومد بیرون همه چیزو از چشمام خوندم .. فهمیدم .. 

تموم کرده بود ........

باورش برام سخت بود اما باید با واقعیت کنار می اومدم ، خب کنار اومدن با واقعیت هم یکم خرج داشت ، دور باباهه رو که باید کاملن یه خط قرمز کشید ، پس تصمیم گرفتم کاملن غیر منتظره یه سر به حساب بانکیم بزنم .. 

رفتم تو حساب ولی ..

وای چی میدیم ؟ شپشا معلق زدنشون تموم شده بود و داشتن دوش می گرفتن و حموم می کردن .. اولش کلی سرخ و سفید شدم و چشمامو بستم ، اما کم کم روم باز شد و سر و گوشم جنبید .. 

خدا قسمت کنه یه بار دسته جمعی همه با هم بریم دوش بگیریم و حموم کنیم .. البته واسه نظافت و پاکیزگی عرض کردم .. 

هی هی هی ، بازم به معرفت همین شپش ها که منو حداقل توی حموم عمومیه خودشون راه دادن ، نمره اش باشه قسمت شما .. 

پ . ن 1 : تا چند ماه از کامپیوتر خبری نیست ، و به تبع اون از اینترنت خبری نیست ، و به تبع اون از غریبه خبری نیست .. 

پ . ن 2 : از کافی نت بدون هیچ دلیل خاصی خوشم نمیاد ، پس هر وقت گذرم افتاد خونه ی دائیم میام به وبلاگ سر می زنم .. درکتون می کنم ، می دونم دوریه من خیلی سخته ، اما خب ، کاریشم نمیشه کرد ..

پ . ن 3 : هر کی با غریبه کار داره توی حموم پیش شپش هاست ، البته اونجا موبایل آنتن میده .. 

پ . ن 4 : خلاصه اینکه به اجبار واسه یه مدتی رفتنی شدم ، و اینکه ......

دوستتون دارم ، سبد سبد ..

آها ، اینو یادم رفت بگم ، از اون آش پشت پایی که برام می پزین واسم نگه دارین برگشتم می خورم .. 

12 " تیشرت "

امروز تصمیم گرفتم یه سری به بوتیک های شهر بزنم تا یه تیشرت واسه خودم بگیرم ..

خب معمولن توی انتخاب وسایلم یکم سخت سلیقه ام ، واسه خرید یه جنس تمام مغازه ها رو باید بالا و پایین کنم تا به اون چیزی که می خوام برسم ..

خلاصه امروز هم از اولین بوتیک اولین پاساژ شروع کردم و رفتم جلو ..

اولی .. دومی .. سومی ..

دوازدهمی .. سیزدهمی .. چهاردهمی .. پانزدهمی ..

و توی پانزدهمین بوتیک بود که چشمم روی یه تیشرت خیره موند .. تیشرت به این میگن ، بیشترین قشنگیش هم روی یقه هاش بود ، یه یقه ی نا تعارف و بی سر و ته داشت ، از چپ می رفت تو از راست می اومد بیرون ، از جلو می رفت پایین از پشت می اومد بالا .. خلاصه یه چیز داغون ..

سرمو انداختم پایین و رفتم تو بوتیک و بی چک و چونه تیشرتو خریدم ..

خدا نکنه از چیزی خوشم بیاد ، باید به هر قیمتی هم که شده بخرمش .. عین همین تیشرت ، 25000 تومن پیاده شدم .. اما به نظرم می ارزید ..

خریدم و اومدم خونه .. کسی تو خونه نبود ، منم بی جنبه ، سریع پریدم جلوی آینه و لباسو پوشیدم ، چه شیک بود .. چه با کلاس بود .. چه قشنگ بود .. اما .. اما انگار یه جای کار می لنگید ، اوهوم ، می لنگه ، دقیقن همون یقه هم می لنگه .. یعنی چی ؟ این که همه جاش جر داره .. اولش فکر کردم لباسش مشکل داره ، اما بعد دیدم نه ، کلن مدلش همینه ..

از جلو بازه ، از پشت بازه ، از دوتا طرف بازه ، دیگه چیزی نمونده از لباس ، همینقدرشم جر می دادین لااقل دستمال سفره ای چیزی می شد ..

کفرم در اومده بود ، اعصابم داغون شده بود ، لباسو انداختم روی تخت و نشستم پای کامپیوتر و شروع کردم به آهنگ گوش دادن تا یکم آروم شم ، اون همه توی بازار گشتم اخرشم این ؟ .. کلی به خودم فحش و بد و بیراه گفتم که چرا همونجا لباسو دقیق ندیدم .. تو فکر این بودم که فردا برم لباسو عوض کنم ، لااقل 25000 تومنم نسوزه ، خوب یا بد یه چیزی میگیرم که حداقل بشه پوشیدتش ..

تو همین فکرا بودم که نمی دونم کی مامان اومد خونه و اومد توی اتاقم و سلام کرد ..

     : ا ، سلام مامان ، کی اومدی ؟

مامان : همین الان رسیدم ..

مامان اینو گفت و روشو کرد سمت در تا از اتاق بیرون بره که چشمش افتاد به تخت و تیشرت روش ..

مامان : وای حسین ، اینو برای من خریدی ؟ ..

     : هوم ؟!!!

مامان : مرسی ، چقدر قشنگه ، چه نازه .. وایییی ..

و بعد پیرهن گرفت و گذاشت رو تنش و ادامه داد : چه اندازه هم هست ، کلک ، مناسبتش چیه ؟ ..

     : ( با چشمایی مات و مبهوت ) هوم ؟!!

مامان تیشرت و گرفت و اومد سمتم و چاپ چیپ دو تا ماچم کرد و از اتاق رفت بیرون ..

من موندم و یه نایلون خرید خالی و یه بدن بدون تیشرت ..

پ . ن : دو تا دونه ماچ امروز واسم 25 چوپ آب خورد ..