49 " کفش دوزک "

امروز دلم گرفته بود .. بدجوری ..

با خودم گفتم برم یه دوری توی شهر بزنم حال و هوام عوض شه ..

دم دمای غروب بود ، دست فروش ها هم اومده بودن و گوشه ی خیابون بساط کرده بودن .. هوا خوب بود ..

تو حال خودم بودم و همینجوری داشتم قدم می زدم که چشمم افتاد به یک صحنه ی واقعن غافلگیر کننده ..

خدایا ، باورم نمیشه ، این یک عذابه یا یک نعمت الهی ؟!!

چیزی که میدیم باور نمی کردم ، اگه کنار آبشار نیاگارا هم بودن اینقدر لذت نمی بردم که اون لحظه آبشاری از شورت رو توی بساط یک دستفروش ، گوشه ی خیابون دیدم ..

چند لحظه مبهوت این صحنه موندم که طعنه های عابرها منو به خودم آورد ..

دست و پام می لرزید ولی خودمو کنترل کردم و کشون کشون رسوندم به شورتا ..

چه منظره ی زیبا و آرامش بخشی .. غرق تماشای شورت های رنگارنگ بودم که چشمم افتاد به خانوم تقریبن مسنی که کنارم داشت خرید می کرد ..

یک جین ، دو جین ، سه جین .. داشت جینی شورت انتخاب می کرد ..

حس کنجکاویم بسی بسیار گل کرد .. خواستم خودمو یه جوری سرگرم کنم اما نشد .. دیگه طاقت نیاوردم و بالاخره از خانوم مسن پرسیدم : ببخشید خانوم می پرسم ، اما این همه شورت !! بوتیکی چیزی دارین ؟!!

یه لبخند مهربونی بهم زد و گفت : نه پسرم .. راستش خدا قسمت کرده برام می خوام برم مکه .. خدا قسمت همه ی مشتاقاش کنه .. سوغاتی های سفرو دارم همینجا می خرم تا دیگه اونجا درگیر این چیزا نباشم ..

     : ایول ، کل فامیلو می خواین ببیندی شورت دیگه ..

خندید و منم ادامه دادم :

هی خانوم ، بازم شما ، فامیلای ما که میرن مکه وقتی برمی گردن میگن غریبه ، ما تو محشر و منا به یادت بودیم .. آخه یکی نیست بهشون بگه تو مکه و منا همه به یاد آدم هستن ، خیلی دوستمون دارین تو بازارهاش به یاد ما باشین ..

خلاصه ، هر دو تا خندیدم و رفتیم سراغ انتخاب شورت هامون ..

میون اون آبشار شورت ، چشمم افتاد به یه شورت که دیگه هیچ جوری نمیتونستم ازش بگذرم ..

یه شورت قرمز و خالخالی .. عین کفش دورزک .. وایییی .. وقتی خودمو تو اون شورت تصور می کردم تو پوست خودم نمی گنجیدم ..

برش داشتم و رفتم سمت فروشنده تا حساب کنم ، اومدم پولارو از جیبم دربیارم که خانوم مسن اومد جلو و گفت :

نه نه .. اگه من بذارم حساب کنی ..

بعد رو به فروشنده گفت : آقا اینو هم روی خریدای من حساب کن ..

     : نه خانوم ، مرسی .. منظورم از اون حرفا این نبود .. شما لطف دارین ، اما نه ..

خانوم : نه چیه ؟ بهت میگم بگیر ، آدم که سوغات مکه رو پس نمی زنه .. !!

پ . ن 1 : من امروز یه شورت سوغاتی گرفتم ..

پ . ن 2 : من ، دراز کشیدم .. شورتمم کنارمه .. روی بالشتمم .. اینجا تخت منه ، من و شورتم ..

46 " مرد باش "

41

راستش حرف خاصی نبود .. فقط یکم دلتنگی .. همین ..

 

             

36 " شب یلدا "

پ . ن 1 : تعبیر هر تفالی که می زنین اینه :

عمرتون به بلندای شب یلداست ..

دلتون به زلالیه آئینه هاست ..

و روزگارتون به گرمای محفل ماست ..

پ . ن 2 : امیدوارم هندونه ی شب یلدا به سفیدی دندوناتون و رختون از عصبانیت به سرخی انار باشه ..

پ . ن 3 : دوستتون دارم .. سبد سبد ..

23 " بو میاد "

   


پ . ن : باز آمد بوی ماه مدرسه ..

کی میدونه سراینده ی این شعر از کدوم کوچه رد میشه ؟ .. می خوام شبی نصفه شبی خفتش کنم از خجالتش در بیام ..

20 ".."