31 " محبت "

امروز صبح خسته و کوفته داشتم از داروخانه بر می گشتم خونه ..

دیدم هوا خوبه دلم نیومد تمام مسیرو با تاکسی برگردم .. تا یه جاهایی رو تصمیم گرفتم پیاده گز کنم ..

خلاصه ، توی یک صبح پاییزی واسه خودم داشتم خاله مهستی زمزمه می کردم و می رفتم که کنار جاده چشم افتاد به یه قورباغه ..

آخی ، فک کنم بنده خدا می خواست از جاده رد بشه ولی پشت به پشت ماشین می اومد و نمی ذاشت ..

از کنارش رد شدم ، اما هنوز چند قدم دورتر نشده بودم که وجدانم یه لگد بهم زد و گفت :

اوهوی غریبه ، پس حس هم نوع دوستیت کجا رفته ؟ اون قورباغه احتیاج به کمک داره ..

     : وجدان جون ، منم می دونم ، اما خب ، یه مشکل کوچولویی هست ..

وجدان : هوم ؟

     : راستش من از قورباغه می ترسم ..

وجدان : اااا ، مرد گنده ، خجالت بکش ، با این همه تن از یه جقله قورباغه می ترسی ؟ .. واقعن که ..

با این حرفش به غرورم برخورد .. باید به وجدانم یه چیزایی رو ثابت می کردم .. اما خب ، ترسو هم نمیشد کاریش کرد .. یکم به اطراف نگاه کردم ، یه جعبه ی خالی اون گوشه افتاده بود ، جعبه رو گذاشتم جلوی قورباغه و با چوب انقدر سیخش دادم تا بالاخره رفت توی جعبه ..

جعبه رو گرفتم و رفتم اون سمت جاده و گذاشتمش پایین ..

قورباغه وقتی از جعبه بیرون اومد یه نگاهی به جاده و اطراف انداخت و بعد هم به من نگاه کرد ..حتمن داشت ازم تشکر می کرد ..

     : ای بابا ، تشکر لازم نبود ، وظیفه ی اخلاقی و انسانیم بود ..

بهش لبخند زدم و به راه خودم ادامه دادم .. حس غرور آفرینیه وقتی به یکی کمک می کنی ، احساس می کردم زمین زیر پامه ..

یکم که دورتر شدم برگشتم ببینم قورباغه داره چیکار می کنه .. اما اون سر جاش نبود ، با خودم گفتم حتمن رفته پیش خانواده اش .. آخی ..

توی همین فکرا بودم که ا ، قورباغه وسط جاده اس .. انقدر از بین ماشینا پرید تا بالاخره برگشت سرجای اولش و یکراست رفت توی جوی آب ..

کفرم در اومد ، بی شعور نفهم ، تویی که نمی خواستی بیای اینطرف بیجا کردی کنار جاده ایستاده بودی .. منو باش از جان و دل مایه گذاشته بودم ..

پ . ن : تحویل بگیر وجدان خان ، هر کسی لیاقت محبت نداره ..

30 " فرشته مهربون "

هی هی هی ، دنیای بچگی ها چه دنیای قشنگیه .. فارغ از تمام درد و مسائل روز بودیم ، بزرگترین گردبادی که ممکن بود روزمونو خراب کنه تحریم از شکلات به خاطر تنبیه یه کار بد بود ..

دنیای کوچیک اما دوست داشتنی ای داشتیم ، شیرینی اون دنیا هم بیشتر به خاطر این بود که رهبر و همه کاره ی اون دنیا خودمون بودیم ، قانون وضع می کردیم ، واسه عروسکای بد دادگاه تشکیل می دادیم و حکم صادر و اجرا می کردیم ، خلاصه اینکه خدایی می کردیم واسه خودمون ..

یه بخش قشنگی از اون دنیا که خود من خیلی دوستش دارم استدلال هایی بودکه در مورد مسائل داشتیم ، چقدر ساده و سطحی و بچگانه بود ، اما در عین حال واقعن بهش اعتقاد داشتیم ..

امروز روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم از پنجره بارونو نگاه می کردم ، یهو دلم پر کشید به همون دنیای بچگی و همون استدلالاش ..

یادمه کوچولو که بودم مامانم وقتی از فرشته ها واسم حرف می زد همش می گفت اونا توی آسمونان ، همه ی فرشته ها خوبن و برای ما شادی و برکت میارن ..

از اون طرف وقتی از آسمون بارون می اومد همه می گفت داره برکت می باره ..

خب عالم بچگی هاست دیگه ، منم این دو تا جمله رو گذاشته بودم کنار هم و استدلالی که ازش درآورده بودم این بود :

بارون برکته .. فرشته ها برکت میدن ، بارون از طرف فرشته هاست ..

پس نتیجه : هر وقت فرشته ها دستشویی می کنن بارون میاد ..

به این میگن یه استدلال منطقی ..

هر وقت بارون می اومد کلی ذوق می کردم و همش با خودم می گفتم : اگه فرشته ها می دونستن ما بچه ها چقدر از بارون خوشمون میاد زود به زود می اومدن دستشویی ..

با این ذهنیت بودم که یه روز توی آمادگی خانوم معلممون گفت : شما بچه ها همه فرشتهت کوچولوهای من هستین ..

تو پوست خودم نمی گنجیدم .. کلی ذوق کرده بودم ، وای یعنی منم یه فرشته بودم ؟

اون روز سرویسمون نیومد ، خودم راه افتادم سمت خونه ، عین یه فرشته سرمو گرفته بودم بالا و خیلی مغرورانه راه می رفتم ..

یکی دوتا کوچه رو رد کردم تا اینکه سر کوچه سوم ، کنار تیر چراغ برق ، اون زیر ، گوشه ی دیوار یه لونه ی مورچه دیدم ..

کلی شن دور تا دور سوراخ ریخته بود .. چقدر خشک و بی روح بود اون خونه ..

دلم سوخت ، بیچاره بچه مورچه ها ، چقدر دلشمون می خواد آب بازی کنن ..

با خودم گفتم کاش امروز فرشته ها یه کاری بکنن ..

یکم فکر کردم و یه نهیب زدم به خودم و گفتم : خب چرا اون فرشته ها ؟ .. من امروز خودم یه فرشته شدم ، بهتر خودم یه کاری بکنم ..

جو فرشته بودم منو گرفته بود ، جلوی لونه ایستادم و شلوارمو کشیدم پایین و ..........

پ . ن : من اون روز عین یه فرشته ی مهربون بودم واسه بچه مورچه ها اما هنوزم نفهمیدم چرا بعدش مامانم تنبیهم کرد ..

29 " عروسی "

دیشبی خونمون عروسی بود .. یعنی حنابندون یکی از دخترای همسایه بود که اورده بودن توی حیاط خونه ی ما .. یه مهمونی کاملن زنانه .. و این یعنی من و بابا خیلی محترمانه و با تشریفات اداری از خونه پرت شدیم بیرون ..

باز خوب دیشبی شیفتم بود و باید می رفتم داروخانه ، حالا بابا رو نمی دونم چیکار کرد ..

خلاصه اینکه امروز صبح خسته و کوفته از داروخانه برگشتم خونه ..

خواستم کلید بزنم ولی احساس کردم یکم سر و صدا میاد از تو خونه .. با خودم گفتم اول یه زنگ بزنم ببینم چه خبره بعد ..

دیلینگ .. دیلینگ .. دیلینگ ..

مامان : ا ، غریبه ؟ تویی ؟ اینجا چیکار می کنی ؟!

     : خب شیفتم تموم شد اومدم خونه دیگه ..

مامان : نه ، برو یه جای دیگه ، همه هستن ..

     : هوم ؟ هستن ؟ مگه مهمونی دیشب نبود ؟!

مامان : بود ، تا پنج و نیم صبح مدام بالا و پایین پریدن ، آخرشم گفتن خسته ان و هیچ کدوم نرفتن خونه ..

     : چی ؟ یعنی الان 300 نفر اون بالا خوابیدن ؟ ..

مامان : تقریبن یه همچین چیزی ..

     : شوخی می کنی .. یعنی چی ؟ ایستاده خوابیدین ؟

مامان : وای غریبه ، نمی دونی چه وضعی شده اینجا ، جا نبود من روی میز تلفن خوابیده ام از دیشب ، کت و کول واسم نمونده ..

     : من الان چیکار کنم مامان ؟خسته ام ..

مامان : چه می دونم ، زنگ همسایه ها رو بزن هر کدوم خونشون خالی بود برو همونجا بخواب دیگه ..

     : هوم ؟! مامان ، الان راهکار دادی مثلن ؟

اینو که گفتم یهو صدای جیغ مامان اومد ..

     : چیزی شده مامان ؟ اتفاقی افتاده ؟

مامان : وای غریبه ، 2-3 تاشون تکون خوردن الان ..

     : مامانم ، مگه وسط یه گله تمساح خوابیدی ؟ آدمیزادن خب .. مامان .. مامان ..

و این فقط صدای بوق ممتد بود که از گوشی شنیده میشد ..

بووووووووووووووقققققققققققققققق ..

پ . ن 1 : فک کنم مامانو خوردن ..

پ . ن 2 : عین جوجه اردک زشت ، زیر بارون ، مستاسل و درمانده ، توی خیابونای شهر شروع کردم به قدم زدن که چشمم افتاد به یه کافی نت خلوت و علی رغم میل باطنیم اومدم توش ..

پ . ن 3 : حالا موندم توی این گیر و واگیر خونه خالی از کجا گیر بیارم .. ؟ !!